خورشید کجاست؟

نمایش «خانه خورشید» در شهریور و مهر و آبان سال ۱۳۹۳ در مجموعه بوستان لاله و مرکز تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان با حضور عوامل زیر اجرا شد.

 

: شهرام کرمی
: پرستو گلستانی ، آرش نوذری، علیرضا دری،مریم آشوری، روح اله زندی فر ، مینووش رحیمیان و روژان کُردنژاد
: سیاوش لطفی
: امیر حسین دوانی
: روشنک کریمی
: سارا اسکندری
: احمد رشیدی
: حمید صفری
: علی ضیایی
: زهرا شایان فر
: پروانه نوایی
: گروه پارکینگ
: امیر خدامی ، رژین دلفانی
: ایرج اسماعیل پور
: امید خاکباز
داستان نمایش روایت یک مرغ دریایی به نام «ماشک» است که “فلج ” به دنیا می آید و همیشه حسرت پرواز دارد . ماشک دلش می خواهد مثل بقیه ی مرغ های دریایی دیگر پرواز کند….. مرغ دریایی دیگری به نام ” چوشی ” به سرزمین ماشک می آید که ماشک با دیدن او فکر و اندیشه اش تغییر می کند.
.
خورشید کجاست کاری از شهرام کرمی
نمایشنامه «خانه خورشید» با نام «خورشید کجاست؟» سال ۱۳۹۶ توسط انتشارات نمایش به چاپ رسید. با توجه به موافقت ناشر در اینجا نمایشنامه اثر را برای مطالعه و استفاده علاقه‌مندان قرار می‌دهم. برای دریافت نسخه نمایشنامه روی لینک زیر کلیک کنید.
.

دماوند

دماوند اسم پسرهمسایه ما بود. اسم شناسنامه‌ای او سیامک بود اما پدرش دماوند صدایش می‌زد. فقط پدر او را دماوند صدا می‌زد. کسی نمی‌دانست چرا پدر او را دماوند صدا می‌زد. دماوند یک روز صبح مُرد و او را در گورستان شهر خاک کردند. روی سنگ قبر او نوشتند زنده‌یاد سیامک!… کسی دیگر او را با نام دماوند نمی‌شناخت. حتی پدر هم وقتی با  حسرت از او یاد می‌کرد دیگر دماوند او را صدا نمی‌زد. امروز در روزنامه خواندم که پیرمردی به تنهایی از مسیر جبهه شمالی کوه به بالای قله کوه صعود کرده است. مسیر شمالی سخت‌ترین راه رسیدن به قله است. کنجکاو شدم و عکس مردی که به دماوند صعود کرده بود نگاه کردم. او را شناختم همان مرد همسایه ما بود. روی قله و با پسرش دماوند عکس یادگاری انداخته بود. 

دماوند

آن آدم که قلم و کاغذ و شور نوشتن را دارد خوشبخت‌ترین آدم است!

من چه خوشبخت بوده‌ام که دنیای نوشتن و کلمه را دارم. کتاب‌ها و نوشته‌های من ثروت زیادی است که دارم. آنچه از زندگی خواسته‌ام و یا آنچه نخواسته‌ام همه را با کلمه و کاغذ دارم. نوشتن نوعی خاطره‌بازی نیست. نوشتن کشف و شهود و زندگی است.

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ – بخوان به نام پروردگاری که جهان را آفرید.

کتابی را خواندم با عنوان شرح زندگی مرغان دریایی. مطالبی را که نمی‌دانستم. در حین خواندن کتاب کنار دریا و در ساحل بودم و صدای جیغ و فریاد مرغان دریایی در گوش من بود. منقارهایی که باز می‌شد و بسته می‌شد. پرزدن و پرواز و شیرجه بلند. موج دریا. آفتاب درخشان. شب‌های پرستاره. چشم‌های شفاف پرنده‌های سفید. صدای تپش قلب‌های کوچک این موجودات ریز و دوست‌داشتنی.

این‌ها دنیا و شور نوشتن است.

حس کردن خوشبختی

مسئولیت را باید به دوش کشید!

بیش از یک سال است که مسئولیت حوزه هنرهای نمایشی را بر دوش می‌کشم. کاری دشوار و سخت که فقط یک مسئولیت برای من حساب نمی‌شود. این کار نوعی تلاش مستمر و سخت و بی‌انتها را طلب می‌کند.همیشه در این حوزه کارهای زیادی هست که باید انجام داد. تئاتر ما در ده سال اخیر رشد چشم‌گیر داشته و جمعیت زیادی در این حوزه فعال هستند. در سال گذشته با همه محدویت یک گزارش آماری مبسوط را استخراج کردیم. بیش از صدو پنجاه هزار نفر در یک دوره چهل ساله در حوزه هنرهای نمایشی فعال بوده‌اند و جمعیتی در حدود هفده هزار نفر در شرایط حاضر در این بخش فعال هستند. سالیانه در حدود سه میلیون و پانصد هزار نفر مخاطب آثار نمایشی هستند و بیش از هشتاد و دو رویداد نمایشی در سراسر کشور برگزار می‌شود که یازده برنامه آن در سطح ملی اجرا می‌شود. گردش مالی یا همان فروش گیشه نمایش در سال ۱۳۹۷ به شکل تقریبی در حدود پانزده میلیارد تومان بوده است که با توجه به شرایط تئاتر که متکی بر بخش دولتی است امار قابل توجهی شناخته می‌شود. (تاکنون از گردش مالی همه آثار نمایشی سالن‌های دولتی و خصوصی گزارش مبسوط در خصوص همه تالارهای نمایشی منتشر نشده است که امیدوارم در سال نود و هشت بتوان این رویه را اجرا کرد.)

در حوزه تئاتر توجه به مطالبه جامعه هنری و ضرورت برنامه‌ریزی کوتاه مدت و دراز مدت و میان مدت در خصوص مسائل مختلف هنر تئاتر و بهره‌مندی از نیروی اجرایی و  انسانی ساختار اداری بسیار اهمیت دارد. ما برای موفقیت این حوزه بخصوص تئاتر علمی راه دور و درازی در پیش داریم. تئاتر ما نیاز به اجرا و اقدامات عملی دارد. آنچه به تنهایی از عهده اداره کل هنرهای نمایشی برنیامده و نیاز به مشارکت جامعه هنرمندان و همگرایی سایر نهادهای فرهنگی و هنری دارد. تجربه این مدت به من ثابت کرده ما برای نیل به یک شرایط قابل قبول باید این راه را طی کنیم. بدبینی و حاشیه و هجمه شاید یکی از مشکلات اصلی این بخش است که متاسفانه انگیزه و شوق را برای توجه به یک برنامه منسجم ذر حوزه اجرا سلب می‌کند. هنر تئاتر گسترده‌گی و تنوع زیاد دارد. جامعه هنری برای فعالیت خود در چارچوب اصول و قواعد نیاز به ترسیم وضعیت و شرایط دارد. اظهار نظر فردی و تحلیل شخصی متکی بر برداشت فردی و یا نگاه احساسی یک آفت این بخش است. غالب جامعه فعال هنری ما از گروه دانش آموختگان مراکز علمی هستند که انتظار می‌رود مطالبه ایده‌ال خود را به تحلیل شرایط واقعی تبدیل کنند وگرنه گام نهادن بر مدار اما و اگرها ما را برای توسعه این هنر دچار مشکل می‌کند.

مسئولیت را باید به دوش کشید.

اولین گام در این راه رسیدن به یک وضعیت آماری و ترسیم شرایط و معرفی فعالیت‌های این حوزه است. این راه یک گام اساسی برای تحلیل شرایط و ترسیم یک نقشه راه است. باید در این راه قدم گذاشت.

نوشته‌های کوتاه

مثل دریا مثل ماهی…

بچه که بودم دلم می‌خواست بزرگ شوم. حالا فقط دلتنگ شادی کودکی هستم. زندگی چیز عجیبی است. زمان به عقب برنمی‌گردد و من نمی‌دانم حالا باید چه عاقبتی را برای خود آرزو کنم. صالحان وارث آینده هستند و من در این جهان کجا هستم؟…

بچه که بودم سخت مریض شدم و چند روزی تب شدید داشتم و هیچ دکتر و دارویی مرا درمان نمی‌کرد. در یک شب که تب زیادی داشتم پدرم روی سرم بود و با دستش پیشانی مرا گرفته بود و به من لبخند می‌زد. پدر سال‌ها بود که مرده بود و من نمی‌دانستم آن شب چطور به اتاق من آمد!…. دست‌ها و انگشت کشیده‌ پدر را هنوز روی پیشانی حس می‌کنم. مادر مرا نزد یک مرد خدا برد تا شفا بگیرم. در شهر ما مردی مومن به نام «سید حشمت‌الله» زندگی می‌کرد که همه شهر محله آن‌ها را با نام کوچه سید‌حشمت می‌شناختند. من و مادر در حیاط خانه سید‌حشمت در بین مردم منتظر نشستیم تا نوبت ما شود. در سقف چوبی خانه سید‌حشمت، پرستویی لانه کرده بود که برای جوجه‌هایش به سرعت در تقلا بود. دیگر بعد از آن روزگار هیچ‌وقت پرستو و لانه آنها را هیچ‌جا ندیدم. این روزها فقط کلاغ می‌بینم!… وقتی نوبت ما شد با مادرم داخل اتاق سیدحشمت شدیم.

مرد خدا را دیدم. نورانی و مهربان. قدبلند و با لبخند و دندان‌های سفید. ریش زرد و چشمانی براق داشت. سید خدا پشت میز کوچکی نشسته بود. مرا صدا زد و دست‌های استخوانی و نرمش را روی پیشانی من گذاشت. دست‌ها بوی دریا می‌داد. حس آب و پاکی. مثل دریا. مثل ماهی. مادرم گفت که من بیمار هستم. سید‌حشمت قرآن را باز کرد و آیه‌ای را زیر لب خواند. با صدای بلند خواند. وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ …. وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ….. و بعد آیه‌ای را روی کاغذ نوشت که تا چندماه دعای او و جلد سبز پارچه‌ای آن روی شانه‌ من با یک سنجاق آویزان بود. آن دست و آیه مرا شفا داد. وقتی از اتاق بیرون آمدیم مادرم یک اسکناس را از کیفش بیرون آورد تا به زنی که که فکر کنم خواهر سید‌حشمت بود بدهد. زن اشاره کرد که پول را جلوی در داخل سینی بگذارد. مادر پول را داخل سینی خالی گذاشت. از در خانه که یک پرده آویزان بود بیرون زدیم.

چند زن و بچه فقیر بیرون در منتظر بودند. من و مادر که از خانه دور شدیم من پشت سرم را نگاه کردم. از لای پرده در دیدم که آن چند نفر فقیر به سینی داخل خانه هجوم برده‌اند تا اسکناس داخل آن را صاحب شوند. بعد از اون روز من تب را فراموش کردم. ولی کوچه سید‌حشمت و آن مرد خدا در ذهن من ماند. سال بعد کوچه سید‌حشمت بمباران شد و حالا کسی از مردم شهر ما از آنها خبر ندارد. مثل دریا، مثل ماهی….

https://www.instagram.com/p/BtSku1GBI-4/

 

زمانی برای بودن

بال­های من…. امروز باید برای پرواز به من کمک کنید. وقت پرواز شده و من باید پرواز کنم. میخوام این آسمون آبی رو کشف کنم. روزهای زیادی حسرت پرواز داشتم. دلم می‌خواست پرواز کنم. حالا باید پرواز کنم. بال­های من، کمک کنید تا پرواز کنم. چقدر این آسمون و دریا زیباس!…. خورشید اون بالا می‌درخشه!…. آهای، سلام خورشید مهربان. من میخوام تا بالای آسمون پرواز کنم. تا نزدیک خانه خورشید. آهای خورشید درخشان. آهای ستاره های آسمون. آهای مرغ‌های دریایی. سلام…. من به سمت شما پرواز می‌کنم. همه ما امروز مهمان آسمون آبی و خانه خورشید خواهیم بود. آهای، خدای مهربان. به من کمک کن. من حالا یه مرغ دریایی هستم که میخوام آسمون آبی رو داشته باشم. میخوام خورشید رو داشته باشم. آهای پرنده‌های آسمون من به سمت شما پرواز می‌کنم.

(بخشی از نمایشنامه خورشید کجاست؟ انتشارات نمایش ۱۳۹۵ )

 

وقتی زندگی به میل ما نیست!

روزها و شب‌ها و اوقات زیادی از زندگی احساس ما برخلاف میل است. حال خوب یا بد!… این حس را همه تجربه کرده‌ایم. زندگی مثل آب و هوا دگرگون است. لحظات همیشه آن هوای متفاوت دارد. در سال‌های جنگ چند سال را در روستاهای اطراف شهر زادگاهم زندگی کردیم. کودکی و جنگ. ترس و وحشت آن روزگار هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود. ما نسلی هستیم که در هراس جنگ نابرابر که انگار هزار سال گذشت حالا روزهای پرامید زندگی را بسیار قدر می‌دانیم. در روستایی که برای فرار از جنگ به آنجا پناه برده بودیم زمان ساکن و یکنواخت بود. ما فقط شاهد سایه دور شهری بودیم که به اجبار ترکش کرده بودیم. اوج اتفاق یورش هواپیما و موشک به شهر ما بود. ما هم مثل شاهدان بی‌تکلیف فقط حسرت خرابی شهری را داشتیم که مجبور به ترکش بودیم. گاه تا چند ماه خبری نبود. فقط ترس و واهمه بی‌نام و نشان که به دل ما چنگ می‌زد. در آن روزگار زندگی به میل ما نبود. اما همه ما عشق و شور زندگی و رویای شیرین برای آینده داشتیم. حالا که به آن دوران فکر می‌کنم می‌توانم زندگی را مثل زمین بدانم. زمین یک شخصیت عزیز است. جایی که بر اساس قانون نیوتن بر آن تکیه داریم. زمین شخصیتی است که گاهی آفتاب دارد. گاهی باران بر او می‌بارد. گاهی برف و سرما لحاف او می‌شود. یک وقت گیاهی بر او می‌روید. یا دانه گندم. وقت دیگر همان گندم خشک شده و دانه او درو می‌شود. گاهی شخم می‌خورد زمین. خیلی وقت‌ها در دل شب و با حسرت نفس می‌کشد. گاهی سبزه‌زار است و چه حسی دارد وقتی پرنده‌ای در آغوش زمین لانه می‌کند. و یک وقت زمین سینه‌اش را بستر آدم می‌کند تا قبر او شود. یک وقت‌هایی خون بر زمین می‌چکد و زمین باید آن را محو کند. گاهی هم تنه درختی را به دل خود بند می‌کند. چه حال عجیبی دارد زمین!… زندگی مثل حس زمین است که گاهی به میل ما نیست

برگرفته از: https://www.instagram.com/p/Blv_aPsH1Z4/?taken-by=shahramkarami

حال خوب را دعا کنیم

دعا یعنی خواستن آنچه که نداریم. دعا یعنی خدایی که حرفهایت را گوش می‌دهد و خواسته‌ات را عمل می‌کند. دعا یعنی جایی که فقط عشق را ببینی. دعا یعنی چیزی مثل نگاه عاشقانه مادر که با داشتن او خواسته‌ات را دست‌یافتنی می‌دانی. چقدر خوب است وقتی این حس در وجود آدم می‌جوشد. وقتی حال ما خوب نیست دعا مثل باران است که بر کویر می‌بارد. دعا وقتی خوب است که برای دیگری طلب داشته باشیم. این یعنی حال خوب…..

برگرفته از صفحه شخصی اینستاگرام به آدرس: https://www.instagram.com/p/BlWmz18nEkH/?taken-by=shahramkarami

 

زندگی و رنگ

در روزگار گذشته که کوچ و ییلاق و قشلاق در زندگی عشایری بسیاری از ایرانی‌ها مرسوم بود یک سنت عجیب وجود داشت. پیرزن و پیرمردهایی که امکان کوچ نداشتند در بین‌راه در یک مکان می‌ماندند تا بلکه در سفر و بازگشت ایل اگر زنده ماندند همراه خانواده باشند. نرفتن آنها نوعی دوری از سرباری خانواده بود. پیران قوم با میل و خواسته خود و دور از چشم بقیه خانواده از قافله دور می‌شدند تا با رقم زدن سرنوشت دیگر سربار دیگران نباشند. این سرنوشت در زندگی سخت و کوه و دشت و با هزار خطر چیزی غیر از استقبال از مرگ نبود. اما این جاماندن پیشواز مرگ نبود بلکه آگاهی بر پایان دنیایی بود که مرگ خانه آخر آن است. چقدر شعور و آگاهی می‌خواهد که انسان از سرانجام خود استقبال کند. اما عجیب‌تر از همه این‌ها شوق زندگی همیشگی بود که بسیاری از بازمانده‌های کوچ را دوباره با زندگی و ماندن پیوند می‌داد. پدربزرگ برای من تعریف کرد که در یک کوچ پاییزه پدرش در پس گله و کاروان عشایر خود را به گم‌شدن زده بود و آنها با تظاهر به بی‌خبری پدر راه را طی کردند تا در وقتی مناسب از نبود پدر و جاماندن او اعلام آگاهی کنند. وقت غروب آنها برای گم‌شدن پدر خود فقط سوگواری کردند. اما سرنوشت جور دیگری رقم می‌خورد. پدربزرگ تعریف کرد در بازگشت و کوچ بهاره در همان مکانی که پدرش را ماه‌ها قبل گم کرده بود او را زنده و سالم پیدا کردند و پدر دوباره همراه آنها شده بود برای سکنی در خانه خود!!!… پدربزرگ با افتخار می‌گفت که بعد از آن کوچ دیگر از خانه خود ییلاق و قشلاق نرفتند و تا چند سال بعد پدرش زنده ماند و هیچ‌وقت راز زنده ماندنش را برای کسی تعریف نکرد. این روایت برای من یعنی عشق به زندگی. همیشه در زندگی رنگ‌ها برای من یادآور معناهای زیادی است. مرگ، عشق، امید، زندگی، دوستی، دشمنی، تردید، ایمان، هستی، خداوند، ترس، آرامش و …. این یعنی لحظه‌های زیاد از حس‌های مختلف. بعضی رنگ‌ها حس خوبی دارند. معنی خوبی دارند. زندگی و رنگ را باید باور کنیم.

برگرفته از صفحه شخصی اینستاگرام به آدرس: https://www.instagram.com/shahramkarami/

مردی برای همیشه

نمایشنامه «مردی برای همیشه» وارد بازار کتاب شد

نمایشنامه «مردی برای همیشه» به قلم شهرام کرمی بعد از انتظاری سه ساله توسط نشر سوره مهر چاپ و منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، نمایشنامه «مردی برای همیشه» بر اساس زندگی امام موسی صدر نوشته شده و از مرحله تولد تا ربوده شدن را در هفت صحنه در برمی گیرد. «اذان برای موسی»، «یک شاخه گل برای پروین»، «روزگار صور»، «اولین شهید»، «گفتگو با سنگ»، «آزادی را باور کن» و «مردی برای همیشه» عنوان هفت صحنه این نمایشنامه هستند.

مراسم رونمایی این کتاب به زودی با حضور خانواده صدر برگزار خواهد شد.

در بخشی از این نمایشنامه آمده است: «امروز جمعه چهارده خرداد سال هزار و چهارصد خورشیدی برابر با بیست و چهار رجب سال هزار و چهارصد و چهل و سه قمری من سید موسی صدر فرزند سید صدرالدین صدر از اهالی ایران و ساکن لبنان در این زندان با دیوارهای بلند برای شما نامه می نویسم. من امروز نود و سه ساله می شوم و تولد خود را در این ظلمت و تاریکی به امید دیدن آفتاب جشن می گیرم. می دانم هنوز کسانی چشم انتظار من هستند و من با صدای بلند فریاد می زنم که موسی صدر زنده است. با ایمان به وعده خدا یقین دارم به زودی آفتاب را خواهم دید. در این زندان بشارت خداوند بر ایوب پیامبر را به یاد می آورم و روزهای روشن را انتظار می کشم.»

این کتاب در ۷۵ صفحه و توسط انتشارات سوره مهر حوزه هنری منتشر شده است.