نوشته‌های کوتاه

مثل دریا مثل ماهی…

بچه که بودم دلم می‌خواست بزرگ شوم. حالا فقط دلتنگ شادی کودکی هستم. زندگی چیز عجیبی است. زمان به عقب برنمی‌گردد و من نمی‌دانم حالا باید چه عاقبتی را برای خود آرزو کنم. صالحان وارث آینده هستند و من در این جهان کجا هستم؟…

بچه که بودم سخت مریض شدم و چند روزی تب شدید داشتم و هیچ دکتر و دارویی مرا درمان نمی‌کرد. در یک شب که تب زیادی داشتم پدرم روی سرم بود و با دستش پیشانی مرا گرفته بود و به من لبخند می‌زد. پدر سال‌ها بود که مرده بود و من نمی‌دانستم آن شب چطور به اتاق من آمد!…. دست‌ها و انگشت کشیده‌ پدر را هنوز روی پیشانی حس می‌کنم. مادر مرا نزد یک مرد خدا برد تا شفا بگیرم. در شهر ما مردی مومن به نام «سید حشمت‌الله» زندگی می‌کرد که همه شهر محله آن‌ها را با نام کوچه سید‌حشمت می‌شناختند. من و مادر در حیاط خانه سید‌حشمت در بین مردم منتظر نشستیم تا نوبت ما شود. در سقف چوبی خانه سید‌حشمت، پرستویی لانه کرده بود که برای جوجه‌هایش به سرعت در تقلا بود. دیگر بعد از آن روزگار هیچ‌وقت پرستو و لانه آنها را هیچ‌جا ندیدم. این روزها فقط کلاغ می‌بینم!… وقتی نوبت ما شد با مادرم داخل اتاق سیدحشمت شدیم.

مرد خدا را دیدم. نورانی و مهربان. قدبلند و با لبخند و دندان‌های سفید. ریش زرد و چشمانی براق داشت. سید خدا پشت میز کوچکی نشسته بود. مرا صدا زد و دست‌های استخوانی و نرمش را روی پیشانی من گذاشت. دست‌ها بوی دریا می‌داد. حس آب و پاکی. مثل دریا. مثل ماهی. مادرم گفت که من بیمار هستم. سید‌حشمت قرآن را باز کرد و آیه‌ای را زیر لب خواند. با صدای بلند خواند. وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ …. وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ….. و بعد آیه‌ای را روی کاغذ نوشت که تا چندماه دعای او و جلد سبز پارچه‌ای آن روی شانه‌ من با یک سنجاق آویزان بود. آن دست و آیه مرا شفا داد. وقتی از اتاق بیرون آمدیم مادرم یک اسکناس را از کیفش بیرون آورد تا به زنی که که فکر کنم خواهر سید‌حشمت بود بدهد. زن اشاره کرد که پول را جلوی در داخل سینی بگذارد. مادر پول را داخل سینی خالی گذاشت. از در خانه که یک پرده آویزان بود بیرون زدیم.

چند زن و بچه فقیر بیرون در منتظر بودند. من و مادر که از خانه دور شدیم من پشت سرم را نگاه کردم. از لای پرده در دیدم که آن چند نفر فقیر به سینی داخل خانه هجوم برده‌اند تا اسکناس داخل آن را صاحب شوند. بعد از اون روز من تب را فراموش کردم. ولی کوچه سید‌حشمت و آن مرد خدا در ذهن من ماند. سال بعد کوچه سید‌حشمت بمباران شد و حالا کسی از مردم شهر ما از آنها خبر ندارد. مثل دریا، مثل ماهی….

https://www.instagram.com/p/BtSku1GBI-4/

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *